ـ «حالا که ما اینجاییم اگه کاری داری بگو، چیز سنگین میخوای جابجا کنی ما الان اینجا هستیم بگو انجام بدیم»
ـ «مرسی، چیزی نیست اینجا کفش موکت نیست هل میدم راحته جابجا کردن وسایل»
-«دمت گرم واقعا، خیلی خفن خودت یه نفره همه این کارا رو کردی خم به ابرو نیاوردی»
من گیج و منگ نگاه کردم، نمیفهمیدم چی میگن مگه گزینه دیگه ای هم هست؟
سه سال فکر میکردم گزینه دیگه ای هم هست، فکر میکردم قراره با هم بیایم این خونه زندگی بسازیم. با عشق و ذوق این خونه رو خریدم، حتی فکر نکردم چه جوری وسیله ها رو بچینم که با هم تصمیم بگیریم.
اینقدر عشق و ذوق که واقعیت رو نمیدیدم. میفهمیدم داریم از هم دورتر میشیم اما فکر میکردم با خونه جدید و شروع دوباره درست میشه. بهش گفتم الان رابطه ما تو ICU ه اکسیژن لازم داره میمیره اگه این شرایط تغییر نکنه.
مثل همیشه نشنید حرفمو.
دیدم ترجیح میدم مثل سیسیفوس تا ابد یه نفری فرنیچر تو خونه هل بدم تا اون شرایط. پایان تلخ رو انتخاب کردم به جای تلخی بی پایان.
بد موقعی رسیدم به آخر مسیر، تو شرایط سختی تنهاش گذاشتم. دلم میخواست میتونستم پیشش باشم ولی اینقدر تحت فشار بودم و تحت فشار گذاشته بود منو که نمیتونستم حتی ساپورتیو باشم. فقط روان دو نفرمون بدتر میشد اگه میموندم.
No comments:
Post a Comment