یه جور عجیبی سر شدم به زندگی
کرک جان! بنده دم باش
Wednesday, December 31, 2025
Friday, September 13, 2024
منم رستم داستان
ـ «حالا که ما اینجاییم اگه کاری داری بگو، چیز سنگین میخوای جابجا کنی ما الان اینجا هستیم بگو انجام بدیم»
ـ «مرسی، چیزی نیست اینجا کفش موکت نیست هل میدم راحته جابجا کردن وسایل»
-«دمت گرم واقعا، خیلی خفن خودت یه نفره همه این کارا رو کردی خم به ابرو نیاوردی»
من گیج و منگ نگاه کردم، نمیفهمیدم چی میگن مگه گزینه دیگه ای هم هست؟
سه سال فکر میکردم گزینه دیگه ای هم هست، فکر میکردم قراره با هم بیایم این خونه زندگی بسازیم. با عشق و ذوق این خونه رو خریدم، حتی فکر نکردم چه جوری وسیله ها رو بچینم که با هم تصمیم بگیریم.
اینقدر عشق و ذوق که واقعیت رو نمیدیدم. میفهمیدم داریم از هم دورتر میشیم اما فکر میکردم با خونه جدید و شروع دوباره درست میشه. بهش گفتم الان رابطه ما تو ICU ه اکسیژن لازم داره میمیره اگه این شرایط تغییر نکنه.
مثل همیشه نشنید حرفمو.
دیدم ترجیح میدم مثل سیسیفوس تا ابد یه نفری فرنیچر تو خونه هل بدم تا اون شرایط. پایان تلخ رو انتخاب کردم به جای تلخی بی پایان.
بد موقعی رسیدم به آخر مسیر، تو شرایط سختی تنهاش گذاشتم. دلم میخواست میتونستم پیشش باشم ولی اینقدر تحت فشار بودم و تحت فشار گذاشته بود منو که نمیتونستم حتی ساپورتیو باشم. فقط روان دو نفرمون بدتر میشد اگه میموندم.
باتری سنسور باد لاستیک
با بابام داشتیم میرفتیم خونه با ماشین من. یه کم حرص میخوردم که به روی خودش نمیاره ماشین منه من رانندگی کنم. ماشینو تست درایو کرد گفت ماشین بدی نیست خوب نگه داشتی. خرج نذاشته رو دستت؟ توضیح دادم باتری سنسور باد لاستیک و عوض کردم، پرسید چند گرفت؟ گفتم فلان قدر. یه نگاهی کرد آخرش گفت مکانیکت خوب بوده، یه دوری زدیم و رفتیم خونه پیش مامانم و بچه ها.
بیدار شدم با لبخند. خوشحالم تو خواب یادم میره پیشمون نیست بابا.
حالا من اسباب کشی کردم اون مکانیک قبلی یه ساعت دوره. پدر من، از دنیای ماورا میای دیدن ما جای گنجی، رمز و راز هستی، از این چیزا بگو. من حالا بکوبم یک ساعت رانندگی کنم برم پیش مکانیک قبلی آخه؟
یکی از بهترین دوستام باباش سکته کرده هفته پیش. خیلی یه دفعه ای خیلی غیر منتظره. خوشبختانه زود رسیدن بیمارستان و صدمه زیادی ندیده قلب. دلم براش میسوزه برای اولین بار با mortality والدین روبرو شده. خیلی ترسناک ه.
ته دلم حسودیم میشه بهش. کاش بابای منم میرسید بیمارستان. هی فکر میکنم اگه اینجا بود ممکن بود آمبولانس سریعتر برسه؟ ممکن بود هنوز زنده باشه؟
خلاصه یه هفته است خوابهای عجیب میبینم.
کجا رفتی مرد آخه یه دفعه ای و بیصدا
Monday, March 1, 2021
یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد
.بابابزرگ همیشه بدون استثنا از یکی از شعرهای سیما بینا که توی کاست بابام بود گریش میگرفت اشکاشو با دستمال جیبیش پاک میکرد. میگفت یاد خواهرش میفته.
فردا میشه ۳ ماه و من برای اولین بار به یه آهنگ سنتی گوش دادم و یک ساعته با صدای بلند زار زار گریه میکنم.
کسی چه میدونه. شایدم پدر و پسر و عمه نشستن دور هم دارن سیما بینا و شجریان گوش میدن
Monday, June 29, 2020
بهتر از آب روان
I did something right in my life
Friday, November 9, 2018
"سال نوت مبارک"
به جاش می نویسم مرسی سال نو تو هم مبارک و بوس و بغل مجازی. یکی از اتفاق هایی که برای آدم مهاجر میفته نصفه نیمه بودنه. نه نوروزت نوروزه نه سال نوت سال نو. لابد میشه هردوش برات از ته دل باشه، ما که 6 سال فیک کردیم هنوز نشده، ایشالا سال دیگه جذب این فرهنگ غرب بشیم.
پی اس ۲. این نوشته از سال نو ۲۰۱۴ اینجا درفت مونده. گفتم طفلی رو رها کنم تو دنیا بچرخه واسه خودش.انتظار درفت
پی اس ۳. ۶ سال شده ۱۰ سال و من یکی که هنوز فیک فیک.
ما و کتاب های نخوانده
هر کاری میکنین که نرین سراغشون. مثلا میرین سر یه بلاگی که ۴ سال پیش دو تا پست توش نوشتین. دیدم که میگم!