با بابام داشتیم میرفتیم خونه با ماشین من. یه کم حرص میخوردم که به روی خودش نمیاره ماشین منه من رانندگی کنم. ماشینو تست درایو کرد گفت ماشین بدی نیست خوب نگه داشتی. خرج نذاشته رو دستت؟ توضیح دادم باتری سنسور باد لاستیک و عوض کردم، پرسید چند گرفت؟ گفتم فلان قدر. یه نگاهی کرد آخرش گفت مکانیکت خوب بوده، یه دوری زدیم و رفتیم خونه پیش مامانم و بچه ها.
بیدار شدم با لبخند. خوشحالم تو خواب یادم میره پیشمون نیست بابا.
حالا من اسباب کشی کردم اون مکانیک قبلی یه ساعت دوره. پدر من، از دنیای ماورا میای دیدن ما جای گنجی، رمز و راز هستی، از این چیزا بگو. من حالا بکوبم یک ساعت رانندگی کنم برم پیش مکانیک قبلی آخه؟
یکی از بهترین دوستام باباش سکته کرده هفته پیش. خیلی یه دفعه ای خیلی غیر منتظره. خوشبختانه زود رسیدن بیمارستان و صدمه زیادی ندیده قلب. دلم براش میسوزه برای اولین بار با mortality والدین روبرو شده. خیلی ترسناک ه.
ته دلم حسودیم میشه بهش. کاش بابای منم میرسید بیمارستان. هی فکر میکنم اگه اینجا بود ممکن بود آمبولانس سریعتر برسه؟ ممکن بود هنوز زنده باشه؟
خلاصه یه هفته است خوابهای عجیب میبینم.
کجا رفتی مرد آخه یه دفعه ای و بیصدا
No comments:
Post a Comment